حكيم زجاجى

189

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه اكنون سليمان جهانگير شد * همه كار او راست چون تير شد 90 [ يزيد ] بن مهلب بيامد كنون * خراسان كند همچو درياى خون كند با من آن سرور شيرمرد * كه حجاج با آن سرافراز كرد مرا بيعت او نبايد گزيد * اگر در خراسان خرامد يزيد . . . از ملك بيرون كنم * زمين خراسان پر از خون كنم برادر به دو گفت كاى كامكار * ازاين تخم انديشه دردل مكار 95 خراسان [ تو را ] سخت پرورده‌اند * چنين بيعت از پيشتر كرده‌اند [ جوا ] ب اين‌چنين داد مرد خطير * كه اين خيل را بس خطر نيست مير هر آن كاو ز فرمان من بگذرد * زمين را بسر پيش من نسپرد سرش را ببرم به شمشير تيز * كه يا رد بگو ، برد با من ستيز [ دگر ] بار با خويش انديشه كرد * توانايى و صابرى پيشه كرد 100 به نزد سليمان سه نامه نبشت * يكى نغز و ديگر نه زيبا نه زشت سيم نامه از خلع او كرد ياد * سليمان برش بود كمتر ز باد . . . * . . . ز مردى خود برشمرده بسى * كه چون من نباشد به گيتى كسى سيم‌نامه از خلع او گفته بود * وزاو راز دل هيچ ننهفته بود 105 فرستاده آمد به شهر دمشق * . . . به نزد سليمان شد از گرد راه * نشسته بد آن شاه در [ پيش‌گاه ] يزيد دلاور نشسته برش * ستاده بزرگان به گرد اندرش [ بر ] او اولين نامه برخواند زود * . . . دوم نامه برخواند و دم دركشيد * بداد آن دوم هم به دست يزيد 110 سيم‌نامه برخواند شد روى زرد * به كس نامه ننمود فرزانه مرد نهان كرد نامه به زير بساط * . . . فرستاده را گفت بيرون بريد * ورا زود جايى فرود آوريد سليمان پريشان شد از كار مرد * زمانى سرافراز انديشه كرد يزيد دل‌افروز را پيش خواند * . . . 115 از او مشورت خواست ، گفت اى امير * تو آن كار دشوار آسان مگير